...همه چیز از تو شروع شد

دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده .

نمی دونم چرا ولی امشب هوس کردم یه سری بزنم .شاید همین روزا دوباره برگردم اینجا رو یه خونه تکونی ذرست حسابی بکنم و شروع کنم دوباره اینجا نفس کشیدن...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 22:26 توسط مریم وفا| |

چقدر دلم می خواست سر به سرت بگذارم  همان موقع ها که توی یک ردیف می نشستیم و سکوت تو همنشین پرحرفی هام می شد. یا وقتی روبروی هم ایستادیم و هر دو میدانستیم چه داریم بر سر هم میآوریم. و باز قدم بزنیم...  هرچقدر هم این کلمه ها بخواهند باز نمیتوانند جز به سمت عاشقانگی سرازیر شوند !‌ انگار خیلی وقت است که فقط بلد شده اند از عشق ببافند ... مثل تو که زل میزنی به کلماتی که قرار است نگاهم دنبالشان کند و به خاطر بسپارمشان ... عجیب مقاومت می کنی برابر هر ناخودی ! هر بی خودی ! و من عجیب این "خود" را دوست دارم... نامه را جا گذاشتم لای خنده در برف تا بیابی اش ... نمی دانم چند بار قلبم تا مرز ایستادن رفت و برگشت تا پاکت را باز کردی و خواندی : سلام ! خواندی : قمار بازی عاشق که باخت ... و تعجب کردی ! از همان برگه صورتیهایی که روی دیوار بالای میزم میچسبانم ...

 گفتم که تمام وجوه و گوشه کنار این شخصیت را دوست دارم... تمام ریزه کاری های زندگی ت که هنرمندانه چیدی شان بی آنکه فکرش را بکنی که روزی دلخوشی و دلبخواه من بشوند !‌ گفتم از تک تکشان لذت می برم.  دستم نمی رسد ... نه اینکه نخواهم نه! نمی توانم! می دانی که چقدر میخواهم ... که این سنگفرش ها هر کدام چقدرها دور می کنند ما را از هم ... که باید پیدا کنیم همان یکی را که دیوار چین بوده قبلا !!! میگویم میگذرد. میگویی سخت... میگویم زود ... چشم به هم بگذار ...

پ.ن.دلم لک زده واسه یه بارون پاییزی..آسمون هم ناز میکنه واسه ما.. 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 19:58 توسط مریم وفا| |

زنده باد فصل پادشاهی برگ ها در کف خیابان ها
زنده باد فصل تزلزل چترها در بزم بادها
زنده باد باران و استتار اشک ها
زنده باد گم شدن دوستت دارم ها ؛
در همهمه ی باد و برگ و باران
زنده باد پاییز!

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 17:57 توسط مریم وفا| |

 

صدای آویز بالای در اومد.

برگشتم تا ببینم کیه؟

فکر کردم کسی‌ اومده.

اما پنجره باز بود، باد میومد!

گفتم باز هم به مرام باد.

نرم میاد، نرم میره.

همیشه بهت سر می‌زنه.

اما تو هنوز تو کابوس هزار ساله ی خودت موندی.

پاشو جم کن این بساط حزن رو.

پاشو بیا که خیلی‌ وقته یه نفر برام قهوه نریخته!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:8 توسط مریم وفا| |

...و پنجره ای با گلدان های اقاقی

که هنوز عطر وجود تو را تمنا می کند

و پرده ای که حس حضورت را

در نسیم رویای بودنت بال بال می زند...

و من...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:22 توسط مریم وفا| |

آخ که دلم چقدر تنگ شده واسه یه روز بی دغدغه...

یه روزیکه مثله یه خانم خونه صبح زود از خواب پاشی..صبحانه آماده کنی..بشوری بسابی بچه داری کنی وهیچی هم تو ذهنت نباشه ودرگیر نباشی با کارهای متفرقه..نوشته هات..دغدغه های فکریت وکلا..بیخیال دیگه..خلاصه تموم فکر وذهنت باشه شوهر وبچه و خانه ولباس وآرایش..آره دنیای کوچک اما شیرینی که خیلی زنها توش هستند وبه خدا لذت هم میبرند و شاید خیر دنیا وآخرت هم توش باشه...هی چی بگم والا..!!!

پ.ن:راستی فکر میکنین کسیکه میره سینمای ۴بعدی از اون عینک مخصوص ها هم میزنه،اما خداییش تا آخر فیلم هیچ بعدی حس نمیکنه وفقط از جیق زدن مردم وگیج شده..مریضه؟؟یا مشکله خاصی داره؟؟لطفا راهنمایی کنید ویک دل نگران را نجات دهید..ممنون

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:58 توسط مریم وفا| |

گاهی شعر ها هم برایم ناز می کنند

گاهی آنها هم دست نیافتنی می شوند..

می دانی چه وقت ؟!

وقتی بو می برند که دلم در هوای تو می سُراید ..

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 19:34 توسط مریم وفا| |

این شبها

انقدر دستهایم خالیند....

که هرچه از اب رودخانه مینوشند

بازهم محتاجند.....

تنهاچیزی که به فکرم میرسد....

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویــــــــــــــــــــی

التماست میکنم....

بیا ودستهای مرا بی نصیب نگذار

انها به وجودت احتیاج دارند.....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:13 توسط مریم وفا| |

همواره کارے براے انجام دادن وجود دارد ؛

امکاناتــ ـے براے بدست آوردن ؛

زیبایــ ـے هایــ ـے برای خلق شدن ؛

معماهایــ ـے برای حل کردن ؛

و امیــ ـدے برای بودن . . .

جهان پر از خواستنــ ـے هاست.

آن ها را باور کنیم تا ما را شادے بخشند.

به هیچ چیز اجازه ندهید که از عشق به زنده بودن محروم تان کند.

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 9:33 توسط مریم وفا| |

كسي نيست …

بيا زندگي را بدزديم , آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم.

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.

بيا زودتر چيزها را ببينيم.

ببين, عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند.

بيا آب شو مثل يك وا‍‍‍ژه در سطر خاموشي ام.

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

                                                               سهراب سپهري

+++...............چقدر نقطه چین را دوست دارم .چون تمام حرفهای نگفته وگفته های بی صدا را فریاد میزند...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:37 توسط مریم وفا| |

Design By : Night Melody